تبليغاتX
گلشنگ
گلشنگ
صدائی در نـَـمی آید ز یک بیلبیل ، مرا تنهاست اکنون دیل !؛
جمعه دوم مرداد 1388
37
گـ رم است 

ناهید و بچه‌ها اومدن اینجا و چند صباحی‌ست که اینجا هستن. امشب خونه عمو بودیم. کتاب نمی‌خونم و سعی می‌کنم امتحانی را که شهریور دارم پاس کنم. همه چی خوبه بغیر از آقا و محمود که حال ملت رو گرفتن اساسی. خدا ازشون نگذره. همین الان دارم لینکن پارک گوش می‌دم و مینویسم. همه‌چی روبراهه بغیر از بی‌پولی و اینا. جنبش سبز هنوز در جریانه...

نکته روز: به قرآن هیچی ندارم بگم...

+ لینک
سه شنبه سی ام تیر 1388
36
......

بدجور حالم گرفته. تاوان کارهای اشتباهی را می‌دهم که در گذشته انجام داده‌ام. کلی درس رو دستم مونده که باید شهریور پاس کنم. همه‌ش تقصیر خودمه. بذریه که قبلا کاشتم. دروغ‌هاییه که قبلا دادم. فاک ات! قربون آقا برم که امروز کلی به نخبه‌ها تاخت. میرحسین گفته سنگ را بسته اند و سگ را گشاده. خاتمی گفته فقط رفراندوم. میگن رفته رو یه پشت بوم و گفته اگه رفراندوم نکنن میپرم پایین. قاضی مرتضوی هم گفته خر بیارین و آدم تحویل بگیرین. 

نکته روز: واویلا، واویلا، واویلا، واویلا (با آن اهنگ غربی اشتباه نشود)

+ لینک
جمعه بیست و ششم تیر 1388
35
خـ س و خاشاک ریخته کیلو کیلو

دوستان،‌ رفقا، «برادران مسلمان و غیور تریاکی*»، اینجانب از همین تریبون اعلام می‌دارم که به جان محمود قسم که می‌خوام سر به تنش نباشه، کتاب فارسی می‌خونم و چه بسا شیفته و آشفته ادبیات خودمان هستم. از تاریخ بیهقی گرفته تا تاریخ بلعمی تا حسین کرد شبستری و حافظ و سعدی و عطار و آن‌روزها و ... می‌خونم. اصلا بنا به اقتضای کاری هم که نباشه ولی شیفته این ادبیات وطنی هستم. فردا اکبر قرار است به سلامتی یه چیزایی بلغور کند، که بنده هیچ چشمم آب نمی‌خورد. چون اگر قرار بود چیزی بگوید،‌ ایشان را پای منبر نمی‌فرستادند عزیز برادر. بنده در کمال سلامت به سر می‌برم، خوبم ولی بی‌پولم.

نکته روز: این وبلاگ صرفا یادداشتی چند خطی از زندگی روزانه نگارنده می‌باشد و هیچگونه ارزش ادبی یا معنوی دیگری ندارد.

* از دخو

+ لینک
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
34
قـ رار است دوباره گرد و خاک برپا شود

این روزها همینطوری الکی روز را به شب می‌گذرانم. بیکار و بیعار درحالی که کلی درس مونده که باید شهریور پاس کنم. پاس می‌کنم. کتاب «آزادی یا مرگ» تمام شد. مشغول خوندن «نیچه» هستم و «کتابهایی که دنیا را تکان دادند». بسیار شوق به نوشتن دارم این روزها و سعی می‌کنم بنویسم. اگر می‌بینید که دیر به دیر به روز می‌کنم به این خاطر است که واقعا چیزی برای گفتن و ثبت کردن ندارم. این نوشته من را کپی کنید برای یک هفته. آب از آب تکان نمی‌خورد. نماز جمعه این هفته به امامت هاشمی رفسنجانی است که عده‌ای فکر می‌کنند شاید یه چیزی بشود. ترررررررررررر.

نکته روز: آره

+ لینک
جمعه نوزدهم تیر 1388
33
طـ بعا ظهر گرم است

صبح را باشگاه بودم و یازده و نیم برگشتم. عصر را با آریا به سینما رفتم و «درباره اِلی» را دیدم. فیلم بدی نبود هرچند که زیاد به مذاقم خوش نیامد و در عجبم چرا از این فیلم آنچنان استقبالی به عمل آمد که برای یک فیلم ایرانی، به نوعی کم نظیر بود. الله اعلم. امروز «آزادی یا مرگ» را تمام کردم. این مثنوی مدتی به تاخیر افتاد. خواندش طول کشید. اگر بشود، درباره‌اش خواهم نوشت. مشغول خواندن کتاب «نیچه» هستم و غیره. الان جورج مایکل گوش میدم. ساعت دو نصف شب روز جمعه است و همین. خوشحال نیستم، دل گرفته.

نکته روز: امشب بطور کامل و جامعی با نیکولو ماکیاولی و فلسفه ماکیاولیسم آشنا شدم.

+ لینک
چهارشنبه هفدهم تیر 1388
32
خـ وب بود

خسته‌م از بیخودی، از دست روی دست‌نهادن، از بیکاری و بیعاری. بعد از ظهر با عرفان و رفقای عرفان رفتیم بیرون، قلیان زدیم، جاتون خالی بد نگذشت. شب یه کم با پدر دهن به دهن شدم. هیچ‌وقت از پدرم راضی نبودم، هیچ‌وقت برای من «پدری» نکرده. هرچی بخوام در اختیارم هست و خواهد بود، ولی یک جنبه پدر بودن که مهر و محبت به خانواده و فرزند هست را هیچ‌وقت حس نکردم. فرزند حتی اگر چهل پنجاه سال هم داشته باشه، باز بچه‌ی پدرش است و قطعا خوشایند هرگونه دست محبتی از سوی پدر است. بگذریم که شرح این درد را الم باید نه قلم.

حرف روز: خیلی خسته‌م 

+ لینک
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
31
بـ طور بسیار بی‌سابقه‌ای در حال مدفون شدن زیر خروارها خاک هستیم

دارم «ریحانا» گوش می‌دم. آهنگی به اسم «Rehab». آهنگ قشنگیه. بسیار احساس رمانتیک بودن می‌کنم الان. چرا؟ نمی‌دونم. شاید تاثیر آهنگ باشه، شاید عادت به تنهایی باشه. نخورده مستم. سرخوشم در لحظه. به فردا و پس فردا فکر نمی‌کنم. زیبایی در بسیاری صحنه‌ها نهفته است. حتی در بعضی عکس‌های پورن. حالتی که بدن‌ها در هم آمیخته شده، کش و قوس اندام، کمند کمر، طره‌ی پریشان آویزان جلوی صورت، چشم‌های بزرگ، بینی‌ ِ کوچک و قشنگ، پاهای خوش‌تراش و کشیده و ... چُنین عکسی شاید از نظر من «زیبا» باشد و واقعا هم هست. حیف که نمی‌شود عکس را اینجا گذاشت. یاد زوربا افتادم. زوربا خیلی وقت‌ها حرفهایی را که نمی‌توانست به زبان بیاورد، یا سنتورش را به صدا در می‌آورد یا پا می‌شد و می‌رقصید. الان چنین حسی دارم. نمی‌دانم چه می‌خواهم، نمی‌دانم فردا چه می‌شود، گذشته را به یاد ندارم. نمی‌دانم چه بگویم. دوست‌ دارم پاشم، دست‌هایم را باز کنم و بچرخم. چه بهتر که بالای بلندترین کوه باشد، در هوایی ابری با قطرات ریز بارانی که بر صورت آدم می‌خورد. باور کنین در حال حاضر آرزویم بودن در چُنین جایی است، چون نمی‌دانم به چه فکر می‌کنم، فقط می‌خواهم بچرخم، بچرخم، بچرخم...

یادآوری روز: بسیار به یاد زوربا افتادم، زوربا برقص که رقص نشان آزادی از هر قید و بندی است...

تایم: سه نصف شب

+ لینک
شنبه سیزدهم تیر 1388
30

بـ طور عجیبی شن و خاک می‌باره بر سر مردم. (شایعه شده گرد و خاک عربستانه!)


آمدم جانم به قربانت... ساعت هشت شب به مقصد شهر زادگاهم راه افتادم و ساعت پنج خود را دور میدان شهر دیدم. باری، رفتیم تبریز، خونه پسردایی. تنوعی بود و توانستیم حال و هوایی عوض کنیم. دید و بازدیدی بود و سرگشتگی‌ای. جمعه ساعت چهار کنکور داشتم. برای رشته‌ی زبان تنها یک دفترچه را می‌بایست جواب می‌دادی و آن هم دفترچه عمومی‌ بود با سوالهایی در حد آبکی. عربی را بالکل جواب ندادم. زبان را بالکل جواب دادم. فارسی و دینی هم بمقدار لازم. باری، تموم شد. چشم به راه جوابیم. دو کتاب خریدم تبریز (اولین کاری که کردم رفتن به کتابفروشی بود). یکی «بیگانه» بود از آلبرکامو به ترجمه خشایار دیهیمی. دیگری «تحریر کارگاه خیال» بود از «صالح حسینی» که ارادت زیادی خدمت شخص ایشان دارم. آرزو دارم یک روز از نزدیک ایشان را ببینم. مشغول خواندن کتاب «نیچه» هم هستم که عجب کتاب بزرگی است. الحق که مترجمان بزرگ، کتاب بد ترجمه نمی‌کنند. مترجمش، مترجم شهیر و دانشمند زمانه، استاد «عزت الله فولادوند» هستند. خدایا صد سال دیگر ایشان را برای ما نگه‌دار تا همچنان از ترجمه‌هایشان کسب فیض کنیم.


بیت روز:   خوش آن باشد که سر دلبران      گفته آید در حدیث دیگران

+ لینک
چهارشنبه دهم تیر 1388
29

بـ سیار گرم

امشب ساعت هشت و نیم به مقصد تبریز سوار بر اتوبوس می‌شوم. جمعه عصر بنابر گزارش جراید، کنکور دارم. بسیار وضعیت بحرانی دارم این زورها و الی آخر. امیدوارم سفر خوبی در پیش داشته باشم و در میان این همه غم و محنت و رنج و تلخی، اندکی حال و هوای ما را عوض کند. کتاب نمی‌خونم این روزها. به احتمال زیاد از شنبه شروع کنم. جمعه شب برمیگردم به احتمال قریب به یقین. خداحافظ همگی تا شنبه. آها راستی، کتاب «دمی با قاضی و ترجمه» را پیدا کردم. هوراااااا

نکته روز: من احمدی‌نژاد را به رسمیت نمی شناسم. التماس نکن!

+ لینک
یکشنبه هفتم تیر 1388
28
گـ رم است

به دلم برات شده که حداقل در دور اول کنکور دانشگاه دولتی قبول می‌شوم. جمعه صبح کنکور تجربی داشتم و عصر زبان. هاشمی رفسنجانی هنوز حرفی نزده. من خوبم. دیروز صبح رفتم باشگاه که باز نبود. عصر با عرفان رفتیم خیابان‌گردی. سه تا کتاب خریدم که یکی‌ش «نیه توچکا» به نوشته داستایفسکی است به ترجمه «محمد قاضی.» چهاشنبه شب می‌رم تبریز برای کنکور آزاد.

نکته روز: نمی‌دانم حالم خوب است یا بد.

+ لینک